طبقاتِ زندگیِ من

طبقه‌ی اول : سالِ مهم

طبقاتِ زندگیِ من

طبقه‌ی اول : سالِ مهم

طبقاتِ زندگیِ من

طبقه‌ی اول :از 2/08/97 تا31/06/98

*تصویر از انیمیشن The House of Small Cubes *
*به جز پستِ اول هر طبقه و هر پست رمزدار دیگه‌ای که کاملا خصوصی اند و رمزشون به کسی داده نمی‌شه,اکثر پست‌ها بدونِ رمز خواهند بود.*

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

طی یک حرکت انتحاری-حماسی و در جهت قدم برداشتن در راه کنکور و درس خواندن و البته در<< جهت کاهش دم به دقیقه اومدن به وبلاگ که ببینی چه خبره>>,همه رو به جز یکی قطع دنبال زدم.و از این به بعد از طریق اینوریدر تقریبا همونایی که لینک شدند رو میخوانم.

اینم بگم در همین جهت دو بخش "باهم ببینیم" و "باهم بشنویم"و بخشی که قرار بود اضافه شه"باهم بخوانیم"هم جمع شد.

خلاصه که بعله,خیر سرمون کنکور داریم.:)

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۷ ، ۲۲:۳۳
farid

بنابر روایت بسیار معتبر

فردی به نام سادات‌خانم پسر اولش که پس از سربازی اومده,دانشجو و بیکار ازدواج کرده و اومده بالای خونه سادات خانم:|

اون یکی پسرش هم همچنان بیکار,باز ازدواج کرده قرار بیاد جای پسر اولیه,پسر اولیه‌ هم با سادات‌خانم برند دهات:|

اوج کار اونجاست که سادات خانم طلاهاش رو نصف کرده,نصفش رو داده به این عروس,نصفش رو داده به اون عروس:|

جفتشون هم بیکارندها:|

یعنی مرزهای ساده زیستی رو جابه‌جا کرده سادات خانم:|

من:||

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۷ ، ۱۹:۳۶
farid

یکی از بدترین کارهایی که میشه کرد اینه برای بقیه لُغاز بخونی(ما می‌گیم لاغاز,یعنی اینکه کار بد یا اصلا یه ویژگی بد بقیه رو بگی) و تجربه ثابت کرده برای هر کی لاغاز بخونی مشابه همون اتفاق برای خودت می‌افته.مثل منی که هی به پسرخالم گفتم "ساعت 12 ادم می‌ره سر کار"(خدایی خیلی دیر می‌رفت)بعد نتیجه این لاغاز خواندن شد اینکه من الان تازه صبحونه خوردم اومدم پایین,ساعت 10 :|

نتیجه : لاغاز نخونیم-_-



موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۷ ، ۱۰:۱۰
farid

از مدرسه می‌اومدم.درو باز می‌کردم,سلام می‌دادم.چون صبحی بودیم مادرم اکثرا وقتی من می‌رسیدم داشت نماز می‌خوند.اول می‌رفتم لباس‌هام رو در می‌اوردم(بچه‌تر بودم چون گشنگی بهم غلبه می‌کرد اول غذا می‌خوردم بعد لباس در می‌اوردم:دی)نمازش تموم می‌شد,غذای من رو می‌کشید منم می‌اوردمش جلوی تلویزیون که هم غذا بخورم هم تله‌تکست بخونم(حالا فرض کنید ساعت1/10-1/15اینا من می‌رسیدم خونه).تله‌تکست شبکه دو رو می‌اوردم میزدم صفمه141 اول از همه تیتر‌های اخبار ورزشی رو می‌خوندم.حالا منی که خبر ورزشی می‌خونم,خبر سیاسی نخونم ؟میزدم131(فکر کنم)خبر‌های سیاسی رو هم می‌خوندم(تو همین حین اخبار ورزشی هم پخش میشد می‌دیدمش:/).بعد خوندن خبرهای سیاسی دیگه ساعت 13/30 شده بود و مادر من می‌خواست سمت‌خدا ببینه,من می‌خواستم باشگاه پرواز(روزهای زوج بود فقط) و بقیه صفحه‌ها رو بخونم. بزرگترین معضل بین من و مادرم اینجا شکل گرفت,فرض کنید همه راهکار‌هارو امتحان کردیم,زوج وفرد کردیم,نصف نصف کردیم,همه کار.سمت خدا یه عادتی داره هر روز یه صفحه قران می‌خونه,بعد روزهایی که نوبت من بود مادرم می‌گفت که بزنم که قرانش رو بخونه,بیشتر وقتام می‌زدم,ولی بعضی وقتام نامردی می‌کردم نمی‌زدم,قهرمون میشد:'(.اخر سرم یه تلویزیون دیگه گذاشتیم تو یه اتاق دیگه و هر کی نوبتش نبود میرفت توی اون اتاق و خلاصه صلح دائمی کردیم:).

بعد خوندن اخبار می‌زدم کفشدوزک(فعلا تو تله تکست شبکه دو ایم)اخرین پستش چیستان اینا بود اونو می‌خوندم می‌رفتم آفتابگردون اینم بگم کفشدوزک برای بچه‌ها بود آفتابگردون برای نوجون‌ها,که داستان و جوک و معما و یه بخشم داشت با مسئولش میشد پیامک بدی حرف بزنی.آفتابگردون که تموم می‌شد می‌رفتم باشگاه پرواز رو می‌خوندم,حالا باشگاه پرواز چی بود؟باشگاه پرواز یه جایی بود که دو تا بخش پسرونه و دخترونه داشت(اولاش روم نمی‌شد برم بخش دخترونه رو بخونم-_-) و بچه‌ها پیامک می‌دادند و یه مسئولی هم داشت که پیام‌ها رو می‌خوند و تائید می‌کرد.کلا باشگاه پرواز جذاب‌ترین بخشش بود دیگه چون همه چی شو خودمون مشخص می‌کردیم و پیام می‌دادیم.فقط هم روزهای زوج اپدیت می‌شد.

بعد باشگاه پرواز دیگه همین جوری شروع میکردم به خوندن دیگه از خانواده و پزشکی قیمت سکه و حتی اوقات شرعی:/.

شبکه دو که تموم می‌شد میرفتم شبکه سه.شبکه سه به جز بخش سرگرمیش,بقیه‌ی چیزهاش خب تکراری بود,البته یه باشگاه بعدا براش زدند به اسم پیام,که زیاد من خوشم نمیومد.

بعدش نوبت شبکه چهارم بود.شبکه چهار که کلا توی سال یه ساعتم ما نمی‌بینیم,اون موقع هم مظلوم وبدبخت بود,فقط یه فهرستش رو نگا می‌کردم و یه باشگاه‌ای هم داشت به اسم فرهیختگان(فکر کنم)که شرط ورود بهش +17سال داشتن بود,خب منم اولاش گوش میدادم و نمیرفتم بخونمش:/,یکی دوبار هم بیشتر نخوندمش.

شبکه پنج بخش محبوب من صفحه 700 بخش اشپزی به خانه برمیگردیم بود:دی,به جز این چیز دیگه ای نداشت بخونم.

بعد شبکه پنج میرفتم قران,قران یه چند تا صفحه داشت برای رفع شبهه و پاسخ به سوالات,منم فقط این دوتا رو می‌خوندم.

بعد‌ا هم که شبکه پویا تله‌تکست زد,بخش سرگرمی اونم می‌خوندم:/

اینم بگم که مهمترین کاری که می‌کردم هم دیدن لیست برنامه‌های اون شبکه‌ بود:|.

+این پست باعث شد همه این‌ها رو یادم بیاد:)

++10-11سال گذشته از این اتفاقا,پیرشدم رفت-_-!

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۷ ، ۲۳:۲۷
farid

دمشون گرم,نه؟:)


۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۷ ، ۲۱:۰۲
farid

الان خوندم 700تا از بانوان (قطعا خاصه) میخواند برن بازی پرسپولیس رو از نزدیک ببینند,الان مثلا 7000تا بود چه فرقی داشت؟

شایدپرتاب دستتون بیشتره,زورتون بیشتره,خطر بیشتری دارید,ممکنه بریزید تو زمین و اشغالش کنید ,ممکنه اسلحه درارید و بقیه رو بکشید:/و... اگه این‌ها نیست پس دقیقا چیه نمیزارند نصف جمعیت کشور بره فقط بازی تیم مورد علاقه‌اش رو از نزدیک ببینه→_→

منم مثل شما زورم میگیره,یه روز بیاید بریم ورزشگاه آزادی رو اشغال کنیم,ما میریم بیرون شما واستید فوتبال ببینید.خدایی میام.

ایشالله قهرمان دیگه؟:)


+روایت هست اینفانتینیو جایگاه بانوان رو ندیده,تماشاگران هم داد زدن دروغه دروغه,دمشون گرم:)))

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۷ ، ۱۶:۴۹
farid
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۸ آبان ۹۷ ، ۱۶:۱۱
farid

توی یه ماه گذشته فکر نکنم شبی بوده باشه من تا صبح خوابیده باشم,دیگه کم کم‌اش یه بار رو پامی‌شم,الانم از ساعت یک بیدارم,حتی خوابم هم نمیاد:/

من چراغ اتاق بغلی روشن شه ازخواب پا می‌شم:'( ,الان هم این برادرم سر صدا کرد پاشدم,باید یه گوشگیر و چشم بند بگیرم برای خودم,اینجوری تلف میشم.

+عنوان به این جهته که مادرم هم خوابش خیلی سبک بود,ولی من دیگه فاجعه علیه بشریتم,عوضش پدر و برادرم دزد بیاد خونه رو خالی کنه اینا نمیفهمند:/


موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۷ ، ۰۲:۰۵
farid

توی بخش اول داشتم با یه تعداد زیادی ادم که اکثرا زن بودند فرار می‌کردیم,یه جایی رو پیدا کردیم تا پناه بگیریم,ولی قفل نداشتیم یه چیزی شبیه در توی اونجا رو قفل کنیم.

توی بخش دوم جنگ شد,یه سری آدم دیگه هم اومدن کمک ما,بعد دشمن‌هامون یه بمب آتش‌زا مانند زدند,خیلی‌هارو کشتند,من با یه تعدادی دیگه زنده موندیم.

بخش سوم رفتیم دنبال چند نفر که فکر میکردیم زند‌ه‌ان تو مقر دشمن,همینجوری داشتیم ول می‌چرخیدیم تو محل(یه جاهاش هم حتی ربط به کنکور داشت)(اخه شبیه خونه بود)دشمن یهو یادم نیست چی شد,شدیم دو نفر(دو نفر که شدیم هی برمیخوردیم به جاهایی که ربط به کنکور داشت:/),بعد توی این سَرَک کشی ها یکی فهمید ما اونجائیم و افتاد دنبالمون(اسمش olho  اینا بود شبیه آدم هم نبود)(از اینجا به بعد توی راه پله‌های خودمون بودیم:/)و ما دوتا فرار کردیم به سمت بالا پشت بوم,من طی یک جهش خیلی خفن اومدم بپرم روی پشت بوم بغلی,ولی نتوتستم پام افتاد شکست:/،ولی چون من صاب‌خواب بودم,رفتم تو نفر دوم بعد اون یارو روهول دادم  سرش خورد به یه جایی و تا اومدیم فرار کنیم...

از خواب پریدم.مشکل این بود وقتی از خواب پریدم,داشتند اذان می‌گفتند و تنها چیزی که من حس کردم,ماه‌رمضون,قدیمی ترین خاطره‌ام,مرغ,برنج و سبزی خوردن بود,مزه‌ی مرغ رو هنوز هم یادم هست.

چرا من اینقدر خواب جنگ می‌بینم,با شیطان هم حتی جنگیدم:|,خیلی هم واقعی بود,اخرش هم برنده شدم.اکثرا هم قبل اذانه.

از فردا کاغذ میزارم بالا سرم,یادم بمونه بنویسمشون.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۷ ، ۰۵:۵۷
farid

خب دیدید تو پست قبل گفتم دیگه نمی‌رم سمت گوشی,دو ساعت بعدش روشنش کردم:|

به خاطر همین و البته اینکه کنکور دارم امسال,تصمیم گرفتم که گوشی نازنینم رو که ثبت‌نام کنکور,انتخاب رشته, ثبت‌نام دانشگاه و حتی اسکن مدارک برای ثبت‌نام اینترنتی دانشگاه کردم ,رو بفروشم.

پس الان تنها بحث باقی مونده وبلاگه,که بعد از فکر کردن به این نتیجه رسیدم که به جای پاک کردن,هر چند وقت با پیامک پست بزارم و خب چون عذاب وجدان می‌گرفتم شما میاید وب من و من نمی‌تونم بیام وب شما,تصمیم بر این شد که کامنتای وبلاگ رو ببندم:/تا یه بخشیش جبران شه که نتونید کامنت بزارید :دی

بعدم اینکه عکس طفولیتم رو هم می‌زارم یادگاری بمونه,پشیمون شدم نمیزارم:/

+یه اهنگ گوش کنیم


دریافت

یکی دیگم بی ربط با قبلی گوش کنیم


دریافت

یکی دیگم گوش کنیم دیگه تموم:/


دریافت

همین دیگه مراقب خودتون باشید,البته تا فردا که گوشی رو بزارم مغازه یه نفر هست دستم.

خدافظ.:)

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۷ ، ۲۲:۳۰
farid